تبليغاتX
دنیای تو
























دنیای تو

تو را و مرا ، بی من و تو ، بن بست خلوتی بس

گاهي خدا درها را مي بندد


و پنجره هارا قفل مي كند


زيباست که فكر كنيم :


شايد بيرون طوفان است


و او مي خواهد از مامحافظت كند

نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/31ساعت 11:54 توسط دنیا|

اسفند رو به پایان است، وقت کوچ کردن به فرودین، وقت بخشیدن و صاف کردن دل

پس مرا ببخشید اگر با نگاهی ، صدایی، زبانی و یا با نوشتاری بر دلتان ترکی انداختم.


بدون توجه به دنیا با تمام بی مهریاش، گرونیاش و ...  همچنان دنیای جدید خودمونو می پرستیم و ره می بریم به سوی شاد بودن کین زندگی به غصه نیارزد.

همگیتون شاد باشین - سال موفقی برای دلاتون داشته باشین.

نوشته شده در یکشنبه 1390/12/28ساعت 13:34 توسط دنیا|

دیشب کاری کردیم که فکر میکنم هیچ بنی بشری انجام بده!!!

تصمیمها گرفته شده بود و همه چی هماهنگ شده بود . ماشین دایی مسعود و محمد و کارگراش.

خونه کوچه 13 گرگانجدید رو فروخته بودم و قرار بود که امروز تحویلش بدم. هوا بدک نبود از صبح. فقط یکم باد و اندکی بارون نم نم . ساعت 7 سر شب گفتیم شروع کنیم. شش و نیم بود که دیدیم برف سنگینی شروع شد که تو چند سال اخیر بی سابقه بودش. خیلی به فکرمون رسید که کنسلش کنیم اما از اونجایی که کاری رو اراده میکنم باید انجام شه!!(تعریف از خود!!!) به نام خدا کارو شروع کردیم. من و محمد دایی و ایلای و مادرش و دو تا کارگر.مقصد خونه پشت تالار همسر خواهر خانم(همون باجناق!!) .

برف 4 ، 5 سانتی رو زمین نشسته و ما با یه پرایدو ، یه ایسوزو کوچولو محمد دایی و یه وانت تلفنی بار زدیم!

5 دقیقه دیگه اگه بیرون میموندیم یخ می زدیم که خدا رو شکر تموم شد. (حدود 10 شب)

حواشی:

- ایلای تو اتاق خواب با یه پتو خوابیده بود!!

- زن دایی رفته بود گنبد!!

- بعد کار تو خونه سلیمه خاله پیتزا خونگی زدیم!!

- قرار شد برا فردا ظهر هم سلیمه خاله چکدرمه درست کنه که بره تو رگها!!

- شبو برگشتیم خونه خودمون کنار شومینه، بعد چای مثل جسد خوابیدیم!!!

- الان مادر ایلای داره قالان قاچان رو جمع میکنه!!

- بعد از ظهر قراره خونه رو به خریدارش (تفکر) که اجاره داده به مستاجر(بذرافشان) بعد گرفتن چک مانده حساب بتحویلم!!

- بعدشم بریم گنبد خونه اجه که یکی دو ماهی اونجا باشیم تا بعد راهی البرز شیم!!

نوشته شده در سه شنبه 1390/12/02ساعت 11:29 توسط دنیا|

چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن، وقتی جماعت خودش هزار رنگ است ...

نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/12ساعت 11:7 توسط دنیا|

انا لله و انا الیه راجعون

امروز هفتمین روز وداع ناصر با این دنیای فانی است. می گویند اتفاقیست که باید می افتاده و کسی نمی توانست جلودارش باشد.

 به جهت باورندان عدم حضور فیزیکی ناصر ، خودم در تدفینش مشارکت کردم .

از خاکیم و بر آن نیز باز میگردیم.

خیلی زیاد درگیر روزمرگی دنیا شده ایم.

اما اگر کمی از زاویه دید بالاتر نگاه کنیم، زندگی گذر سریع دوران بچگی، جوانی، پیری و به مرور گذر از دنیایی بیش نیست.

این مدت کم ارزش بغض و کینه و دشمنی با همدیگر رو دارد؟

بهتر نیست از فرصت کم برای مهربونی با همدیگر استفاده کنیم؟؟
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم.

و به قول دوست عزیزمان آقای ایگدری :

جای دسته گلی که فردا در قبرم نثار می کنی امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم می ریزی امروز با تبسمی شادم کن به جای متن های تسلیت که فردا برایم می نویسی امروز با یک پیغام کوچک خوشحالم کن

نوشته شده در شنبه 1390/10/10ساعت 9:13 توسط دنیا|

یکشنبه27/90/90 تاریخ اتمام بیمه شخص ثالث ماشینم بود. پسرخاله ام ناصر نمایندگی بیمه داشته و طی تماس تلفنی ، بیمه نامه غیر حضوری برایم صادر کرد و چون در شهر دیگری بود _100 کیلومتر دورتر- قرار بر این شد که 4 روز بعد پس از اتمام کلاسم در آن شهر، بیمه نامه را تحویل بگیرم. پنج شنبه ساعت 6 غروب رفتم خونش و تو همون ایوان خونشون نشستیم و ده دقیقه ای خوش و بش کردیم و بیمه نامه رو گرفتم . خونشون دو تا در داره. من از درب کوچیک که جلوش ماشینو پارک کرده بودم داشتم میومدم بیرون که سریع برگردم شهر خودم و دخترکم رو تحویل بگیرم که پیش خاله اش بود. داشتم میومدم گفتش که تو از اون در برو سمت جنوب و منم از درب پشتی(پارکینگ) میرم سمت شمال پیش یکی از دوستام تو یکی از روستاهای نزدیک شهر.با همون لباسای گرمکن ورزشی رفته بود. من هم یه سر خونه مامان زدم و به سمت شهر محل کار و زندگی حرکت کردم.  حدود یک ساعت و نیم بعد ، ورودی شهر بودم که بابام تماس گرفت و گفتش که ناصر تصادف کردم و با پراید رفته زیر تریلی!!! یک ان نتوانستم کنترل کنم و کشیدم کنار و مدتی مات و مبهوت واساده بودم.

الان ناصر حدود 40 ساعته که تو بیمارستان قسمت آی سی یو بستری هست و از ناحیه سر آسیب دیده و هوش ندارد اما نفس می کشد. برایش دعا کنید تا معجزه ای اتفاق افتد و با برگشت خود خونواده و دل ماها رو هم شاد کند- ناصر 36 سال بیشتر نداره .

زندگی ارزش غصه و دروغ و حرص و رقابت و ... ندارد حتی برای لحظه ای

نوشته شده در شنبه 1390/10/03ساعت 11:28 توسط دنیا|

 آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود. اول گفتند زني از اهالي جورجيا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم. با يك كوروت كروكي جگري. تنها اشكال اش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان سينه ميگرفت. قبول نكردم. راست اش تحمل اش را نداشتم. بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند : پاريس خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر... دو قلو داشته باشيم. اما وقتي گفتند يكي از آنها نه سالگي در تصادفي كشته ميشود. گفتم حرف اش را هم نزنيد. بعد قرار شد كلوديا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم. توي دخمه اي عينهو قبر. اما كسي تصادف نكند. كسي سرطان نگيرد. قبول كردم. حالا كلوديا- همين كه كنارم ايستاده است - مدام مي گويد خانه نور كافي ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، يخچال خالي است. اما من اهميتي نميدهم. مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد. با سرطان و تصادف. كلوديا اما اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم نميدانند.

 

پرسه در حوالی زندگی، روایت مصطفی مستور

نوشته شده در یکشنبه 1390/09/13ساعت 8:21 توسط دنیا|

همه چیز تغییر می‌یابد و هیچ چیز حتی برای یک لحظه ثابت نمی‌ماند. اگر تو از این نکته آگاه شوی، میل و اشتیاقِ تا ابد ثابت نگه داشتن امور در تو فروکِش می‌کند و آن‌گاه آزاد و رها می‌شوی. ناگهان احساس می‌کنی کاملاً آزاد و رهایی. دیگر هیچ چیز تو را آشفته نمی‌کند. نمی‌تواند که تو را آشفته کند.
تو به این دلیل آشفته می‌شوی که آرزویی در سر داری، اما اوضاع آن‌گونه که تو می‌خواهی پیش نمی‌رود. به گونه‌ای پیش می‌رود که انتظارات تو را برآورده نمی‌سازد. راه خودش را می‌رود و به حرف تو گوش نمی‌کند.

تو هرگز نمی‌دانی چه اتفاقاتی در راه است و این بسیار زیباست. هیجان و شور و حال زندگی است، شگفتی همیشگی زندگی است. اگر زندگی پیش‌بینی‌پذیر می‌بود، مکانیکی می‌شد. زندگی پیش‌بینی‌پذیر نیست. همیشه با شگفتی همراه است و تو هر قدر هشیارتر باشی، با شگفتی بیشتری روبرو می‌شوی. از این رو مردم از هشیار بودن سر باز می‌زنند. دل‌مرده می‌شوند تا در برابر تغییر از خود محافظت کنند!
فقط انسان آگاه و هشیار شهامت لازم برای پذیرش پدیده‌های متغیر را داراست و این یعنی شادمانی. آن‌گاه همه چیز برای تو خوب و نیکو می‌شود و هرگز ناامید و ناکام نمی‌شوی.

شاد و پرنشاط باشید

نوشته شده در دوشنبه 1390/06/28ساعت 13:53 توسط دنیا|

همسفر!
در این راه طولانی كه ما بی‌خبریم
و چون باد می‌گذرد
بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند
خواهش می‌كنم! مخواه كه یكی شویم، مطلقا
مخواه كه هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم
یك ساز را، یك كتاب را، یك طعم را، یك رنگ را
و یك شیوه نگاه كردن را
مخواه كه انتخابمان یكی باشد، سلیقه‌مان یكی و رویاهامان یكی.
هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن دال بر كمال نیست، بلكه دلیل توقف است
 
عزیز من!
دو نفر كه عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست كه هر دو صدای كبك، درخت نارون، حجاب برفی قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت كه یا عاشق زائد است یا معشوق و یكی كافی است.
عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .
من از عشق زمینی حرف می‌زنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یكی در دیگری.
 
عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یكی نیست، بگذار یكی نباشد .
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه كه در عین یكی بودن، یكی نباشیم.
بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید .
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنیم ،اما نخواهیم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.
بحث، باید ما را به ادراك متقابل برساند نه فنای متقابل .
اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .
سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است.
بیا بحث كنیم.
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.
بیا كلنجار برویم .
اما سرانجام نخواهیم كه غلبه كنیم.
بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا كه حس می‌كنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ كنیم.
من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم كنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.
بی‌آن‌كه قصد تحقیر هم را داشته باشیم .
عزیز من! بیا متفاوت باشیم.
نوشته شده در شنبه 1390/03/28ساعت 10:35 توسط دنیا|

دیشب ساعت دوازده و نیم نصفه شب من مشغول پاک کردن سبزی بودم. خانم جان هم شام فردا رو اماده می کرد(صبح، می رفت دانشگاه تا شب)، بعدش هم می خواست سوالای پایان ترمو طرح کنه. ایلای هم مشغول بازی کردن بود و کارتونهای زبان اصلیشو می دید که یهو داد زد، آی آی آی.... مامان، بابا، دستمال کاغذی هم تو دستش که داشت مثلاً دماغشو پاک می کرد!! دستماله ته بینیش گیر کرده و از بینیش هم خون میومد. حالا تو این موقع شب چه می بایست کرد؟! هر دو کاهامونو ول کرده و به آژانش زنگیدیم تا ببریمش اورژانس! هیچ کدوم از سه تا آژانسی که شمارشونو داشتیم جواب نمید ادن. به ناچار پیاده اومدیم بیرون تا سر خیابون تاکسی بگیریم اگه گیر اومد!!بالاخره یه ماشین گرفتیم و بردیمش کلینیک موسوی! دکتره اول سعی کرد با پنس مخصوص بیارتش بیرون که موفق نمیشد!! در این حین ایلای یه چند تا عطسه جوندار زد و دستمال کاغدی نه چندن کوچیکی اومد دم بینیش و بدین صورت همه خیالمون راحت شد.

اینم از داستان یک شب ما و مشکلات بچه ها !!!

نوشته شده در سه شنبه 1390/03/10ساعت 10:25 توسط دنیا|

لبخند بزن!
بدون انتظار پاسخی از دنیا ،
بدان روزی دنیا انقدر شرمنده می شود که به جای پاسخ لبخند ،
با تمام سازهایت می رقصد

نوشته شده در یکشنبه 1390/03/08ساعت 8:26 توسط دنیا|

نوشته شده در سه شنبه 1390/03/03ساعت 14:11 توسط دنیا|

14 و 15 اردیبهشت 90، اولین همایش ملی حسابداری دولتی کشور در دانشگاه غیر انتفاعی شمال-آمل برگزار شد. به سبب پذیرش برای ارائه مقاله ای تحت عنوان" بررسی دلایل جابجایی اعتبارات بودجه ای بین فصول، برنامه ها و ...(انحراف از بودجه) در دستگاههای اجرایی استان گلستان" روز چهاردهم ، چهارشنبه 7 صبح عازم آمل شده و راس ساعت 12:30 به مدت نیم ساعت مقاله را ارائه داده و حدود 5 بعدازظهر برگشتم. روز دوم رو بدلیل اینکه مرخصی نداشتم مجبور شدم برگردم.

و اما ببینید محیط و محوطه جنگلی و پارک مانند و بسیار زیبای دانشگاه را: بر روی لینک زیر کلیک کنید تا 95 عکس را مشاهده کنید:

http://www.shomal.ac.ir/album/thumbnails.php?album=2


نوشته شده در پنجشنبه 1390/02/15ساعت 13:12 توسط دنیا|

هنوز هم بعد اين همه سال چهره ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش...

من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از ادارهمنتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟

هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟

بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم

:

همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي

!!!

ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد

:

تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟

گفتم: نه

!

گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟

گفتم: نه

!

گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟

گفتم: نه

!

گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟

گفتم نه

گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟

گفتم: نه !

گفت: اصلا عاشق بودي؟

گفتم: نه

گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟

گفتم: نه !

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟

با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!!

ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيتقل ميو سنگين ....

حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.

ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟

جواب دادم: نه !

ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني

هر 60 ثانيه اي رو كه با عصبانيت، ناراحتي و يا ديوانگي بگذراني، از دست دادن يك دقيقه از خوشبختي است كه ديگر به تو باز نميگردد

زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن، سريع فراموش كن، به آرامي ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدوديت بخند، و هيچ چيزي كه باعث خنده ات ميگردد را رد نكن...

نوشته شده در جمعه 1390/02/02ساعت 19:12 توسط دنیا|

جشن تولد و بیمارستان

بر روی لینک کلیک کنید

نوشته شده در پنجشنبه 1390/01/18ساعت 9:11 توسط دنیا|

 روی لینک  کلیک کنید: پیشاپیش بهار همه دوستان مبارک

http://www.islamupload.ir/images/3xe7osvbxlevd3zby6z.xls

نوشته شده در پنجشنبه 1389/12/26ساعت 14:8 توسط دنیا|

به خدا گفتم : « بیا جهان را قسمت کنیم آسمون واسه من، ابراش مال تو ،دریا مال من، موجش مال تو ،ماه مال من خورشید مال تو ... »

خدا خندید و گفت : « تو انسان باش ، همه دنیا مال تو ...» .... من هم مال تو

نوشته شده در شنبه 1389/12/21ساعت 9:50 توسط دنیا|

معلم، شاگرد را صدا زد تا انشاء‌اش را درباره علم بهتر است یا ثروت بخواند. پسر با صدایی لرزان گفت: ننوشتیم آقا..! پس از تنبیه

شدن با خط کش چوبی، او در گوشه کلاس ایستاده بود و در حالی که دست‌های قرمز و باد کرده‌اش را به هم می‌مالید، زیر لب

می‌گفت : آری! ثروت بهتر است چون می‌توانستم دفتری بخرم و بنویسم

نوشته شده در یکشنبه 1389/12/15ساعت 10:7 توسط دنیا|

گاهی باید کم باشی تا نبودنت احساس بشه ، نه اینکه نباشی تا نبودنت عادت شه!

نوشته شده در چهارشنبه 1389/11/20ساعت 14:5 توسط دنیا|

خدایا آنگونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم

و آنگونه بمیران که کسی به وجد نیاید از نبودنم

نوشته شده در دوشنبه 1389/11/18ساعت 11:25 توسط دنیا|

کارمندان در محل کار خود مشغولند. حال بماند که چه تعداد، چه مقدار کار می کنند؟! ناگهان اطلاع رسانی می شود که همه کارمندان مرد باید ساعت 10 صبح در فلان آدرس که همایشی برپاست شرکت کنند!! اغلب کارمندان دستور واصله را به دیده منت گذاشته و اقدام می کنند. حتی از خود گذشتگی کرده و با پرداخت کرایه از جیب مبارک یا صرف بنزین دستور را اجرا می کنند.وارد سالن برگزاری همایش می شوی. سخنرانی در حال سخنرانیست و عده ای که گوش می کنند. برخی ها را در حال استراحت و رفع خستگی ناشی از کارهای روزمره می بینی. سالن تقریبا مملو از جمعیت است. به صورت موردی جایی خالی می یابی تا مستفیض شوی. نیم ساعتی می گذرد تا شاید سرنخ و موضوع همایش را بفهمی.فیلمبردار هم بدون درنگ در حال ثبت لحظه هاست.

دو سه ساعتی را آنجا هستی (دو سه ساعت که چیزی نیست ، خودتو ناراحت کنی!!) همایش به اتمام رسیده ، ناهاری صرف می شود و جمعیت پراکنده می شوند. شما هم برمیگردی منتظر دستور بعدی تا حقوقت همچنان حلال باشد.

نوشته شده در یکشنبه 1389/09/21ساعت 11:30 توسط دنیا|

بدون شرح و توضيح بيشتر(فقط نقل قول از آخرين پست يكي از وبلاگهاي پيوند شده):


خدا حافظ وبلاگ نویسی

امروز بعد از چیزی حدود 6 سال وبلاگ نویسی قصد خدافظی دارم چون که این کار من باعث دلخوری یک نفر شده البته اون هم از قصد نبوده .و معتقدم که ما ترکمنها هنوز به فرهنگی که باید نرسیده ایم جه برسد به تبادل  اطلاعان و عقیده در دنیای مجازی هر وقت که فکرم کنم وبلاگ نویسان ترکمن و جوان به آن حد از فهم و شعور که باید رسیده اند تا در دنیای مجازی به بیان افکار و عقیده های خود به صورت آزاد بپردازند  شاید برگردم تا به بیان افکار و عقیده های خود ادامه دهم .از تمام دوستان و همراهانم که این چندین سال را با من همراهی کردند و اجازه دادند تا تجربه های بسیاری از آنان بدست آورم کمال تشکر و قدر دانی را دارم و از هر فردی که موجب دل آزوردگی و ناراحتی گردیدم پوزش میخواهم که مرا ببخشید.


نوشته شده در دوشنبه 1389/09/01ساعت 0:24 توسط دنیا|

هوا گرفته بود

باران می بارید

کودکی آهسته گفت: خدایا گریه نکن ، درست میشه

نوشته شده در دوشنبه 1389/07/19ساعت 10:13 توسط دنیا|

این روزها ، همه جا و هممه وقت صحبت مشترک این است:

گرانی و تورم: قیمت های سرسام آور میوه 3 تا 5 هزار تومانی، گوشت 17 هزار تومانی، قبضهای برق آنچنانی، ویزیتها و داروهای چند صد هزار تومانی، چاپ اسکناس 10 هزار تومانی و رونمایی سکه 500 تومانی، دلار 1250 تومانی و طلای ..... ، و تزریق دلار یعنی افزایش حجم پول در جامعه که خود از عوامل تورم است!! آزاد سازی نرخ بنزین و سناریوهای مختلف برای افزایش قیمت سی ان جی.

دیگر کمتر بین مردم صحبت از کالاهای لوکس است. هر چه هست نیازهای اولیه و فیزیولوزیک است.

تازه می گویند این اولشه!!

نوشته شده در شنبه 1389/07/10ساعت 8:27 توسط دنیا|

ياد دارم در غروبي سرد سرد/

ميگذشت از كوچه ي ما دوره گرد/


داد ميزد كهنه قالي ميخرم/

دست دوم جنس عالي ميخرم/


كاسه و ظرف سفالي ميخرم/

گر نداري كوزه خالي ميخرم


اشك در چشمان بابا حلقه زد،عاقبت آهي كشيد ، بغضش شكست، اول ماه است و نان در سفره نيست/

اي خدا شكرت ولي اين زندگي ست/


بوي نان تازه هوشش برده بود/

اتفاقا مادرم هم روزه بود/


خواهرم بي روسري بيرون دويد/

گفت آقا سفره خالي ميخريد؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه 1389/07/06ساعت 9:19 توسط دنیا|

سلام به همه دوستان

امروز خیلی خلاصه می خوام راجع به موجودی که شاید کلمات از وصف آن عاجز باشد بگم:

این انسان به ظاهر نحیف ، ضعیف  که بقولی با کمترین آزردگی خودش را با گریه سبک می کند در نگاه اول شکننده می نماید . انسانی پر از عاطفه و احساس. دل رحم . زندگی را فدای عزیزانش می کند تا رضایت خاطر آنها عامل و پاداش موفقیتش باشد. حتی لحظه ای هم از هدف خویش غافل نیست. با این حال نمی دانم مقصر کیست یا چیست که عزیزانش به این همه لطف و مهربانی عادت کرده اند و گاه بی توجه شده و گاه نیز قدر منزلت نمی دانند!! مقصر ذات عزیزان است یا محیطی که انها را احاطه کرده؟ نمی دانم!!

و او کسی نیست جز مادر خانواده . با همه عادی بودن ،زمانهایی وجود دارد که الحق و والانصاف دیگر این مهربانی و از خود گذشتگی به اوج می رسد و شاید نادیده و پنهان، اشکی نیز سرازیر می شود و به عظمت این مخلوق با عمق وجود پی می برد.این حس در یکماهه اخیر به من دست داد. یک ماهی که یک روزش هم ارزش یک دنیا را دارد !! سحرهای ماه رمضان. هنوز هم سختمان است که هنگام سحر بیدار شده و سحری آماده را نوش جان کنیم!!! چه رسد به اینکه ساعتها قبل بیدار شده و یا اغلب اصلا نخوابیده تا بخواهیم غذایی را آماده کنیم. سرآخر هم شاید خرده بر کیفیت غذا گرفته شود!!!

اما این مادر است که بی هیچ منتی همیشه حاضر در صحنه است و حتی خم به ابرو نمی اورد. یادم می اید بچه که بودیم ۶ بار باید صدایمان می کرد(مادر) تا منت گذاشته و بیدار شویم!!!

همسر عزیزم بابت تمام زحماتت متشکرم .شاید نتوانم آنطور که شایسته است از دین مهربانیها و تحملهایت برآیم. اما همیشه در ذهنم شکر خوشبختیم را دارم.

 

نوشته شده در چهارشنبه 1389/06/17ساعت 8:25 توسط دنیا|

ميگويند در كشور ژاپن مرد ميليونري زندگي ميكرد كه از درد چشم خواب

بچشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود

تزريق كرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود. وي پس از مشاوره فراوان با

پزشكان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يك راهب مقدس و

شناخته شده ميبيند. وي به راهب مراجعه ميكند و راهب نيز پس از معاينه

وي به او پيشنهاد كه مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نكند.
وي پس

از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد

بشكه هاي رنگ سبز تمام  خانه را با سبز رنگ آميزي كند . همينطور تمام

اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض ميكند. پس از مدتي رنگ

ماشين ، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم

مي آيد را به رنگ سبز و تركيبات آن تغيير ميدهد و البته چشم دردش هم

تسكين مي يابد.
بعد از مدتي مرد ميليونر براي تشكر از راهب وي را به

منزلش دعوت مي نمايد. راهب نيز كه با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد

ميشود متوجه ميشود كه بايد لباسش را عوض كرده و خرقه اي به رنگ

سبز به تن كند. او نيز چنين كرده و وقتي به محضر بيمارش ميرسد از او

مي پرسد آيا چشم دردش تسكين يافته ؟ مرد ثروتمند نيز تشكر كرده و

ميگويد :" بله . اما اين گرانترين مداوايي بود كه تاكنون داشته."
مرد راهب

با تعجب به بيمارش ميگويد بالعكس اين ارزانترين نسخه اي بوده كه تاكنون

تجويز كرده ام. براي مداواي چشم دردتان،  تنها كافي بود عينكي با

شيشه سبز خريداري كنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود.براي اين

كار نميتواني تمام دنيا را تغيير دهي ، بلكه با تغيير چشم اندازت ميتواني

دنيا را به كام خود درآوري. تغيير دنيا كار احمقانه اي است اما تغيير چشم

اندازمان ارزانترين و موثرترين روش ميباشد.

 آسان بينديش راحت زندگي كن
نوشته شده در سه شنبه 1389/06/09ساعت 13:36 توسط دنیا|

این روزا صبحها که بلند می شیم یه خورده سختمونه.آخه یکی دو ساعت قبلش سحری بیدار بودیم و حسابی سنگیمن می شیم. امروز صبح که داشتم میومدم سر کار از دیروز تصمیم داشتم که از سر خیابون برا افطاری سبزی بگیرم. سر کوچه ما معمولا یه جند تا جوون و یه خانم سبزیهای خیلی خوبی میارن و از این طریق ارتزاق می کنن. از روستاهای اطراف گرگان هم میاین. تو مسیر امروز با خودم فکر می کردم که من اینقدر سختمه صبح بیدار شم اما با فکر کردن به وضعیت اینا شکرگزارتر شدم . حتما ساعتها قبل یبدار می شن یا بعد از ظهر ها رو تو این گرما باید سبزیهایی که با هزار زحمت کاشتن رو برداشت کنن تا بتونن صبح بیارن و علاوه بر اینکه رضایت همنوعهای خودشون رو بدست میارن سهمی اندک هم در تولید و توزیع دارن.تو این افکار بودم که رسیدم بهشون و رفتم سمتشون. همینکه خواستم بردارم با یک سر وصدای عجیبی 4 نفر از ماموران شهرداری ریختن و با نهایت بی احترامی و برخوردی که آدم شک می کنه که برازنده نام انسان باشد، با ضرب و شتم و بدون توجه به خواهشها و التماسهای دست فروشان که شالوده قرار گرفتن در ماه مبارک رمضان را نیز به همراه داشت، می شد از تمناهای آنان برداشت کرد، سبزیهای بسته بندی شده(به صورت دسته ای) را جمع کرده و بدون توجه به حرفهای مشتریان با خود بردند. بساط آنها نه تنها آزاری به بنده ای نمی رساند و سد معبری هم ایجاد نمی کرد بلکه رضایت خاطر مصرف کنندگان را حتی قبل از ماه رمضان هم بدنبال داشت. این اقدام شهرداری را چگونه می توان توجیه کرد؟! بلی حق با شهرداریست اما این موضوع زمانی است که بتوانیم بیکاری آنان را از بین ببریم یا اینکه بتوانیم موجباتی را فراهم کنیم که در مکان مشخصی بتوانند محصولاتشان را عرضه کنند . مکانی که در حد توان و وسع انان باشد.

اینان مردمانی هستند که با تمام مشکلات و نداریهایمان ساخته اند و چه خوب توانسته اند قناعت پیشه کنند . قناعتی که شاید در حد رفع نیاز اولیه خوردن نیز نباشد چه رسد به پوشش و مسکن!! حال پاسخ این همه تحمل بیکاری و وضعیت اقتصادی حال حاضر این است؟ بهتر نبود به جای همچین برنامه ای به سمت جمع آوری و ساماندهی متکدیان سطح شهر که چهره شهر را هم از هر نظر بر هم زده اند باشیم؟! متکدیانی که تا 90% مشخص است که سازماندهی شده هستند!! بهتر نیست شهرداری محترم نیروهای خود را به سمت زیبایی و پاکیزگی شهر بیشتر سوق دهد تا قطع ارتباط مستقیم تولید کننده و مصرف کننده که عواقب اینگونه موارد برای تولید کننده شاید جبران ناپذیر باشد. برای نمونه این جوانان دیگر چه بکنند تا گذران عمر داشته باشند؟ تبهکاریها از همین جاها نشات می گیرد. اعتیاد، دزدی، خیانت و .......

آیا بهتر نیست بیشتر معطوف ساماندهی وضعیت خریدو فروش مواد مخدر، فیلمهای مبتذل و .... باشیم؟ با کمی دقت متوجه می شویم که ما متکدی کم نداریم. قدم به قدم در خیابانها، پارکها، پمپ بنزینها، روی پل عابر پیاده و .....(که صد البته بین اینها هم هستند که سر اجبار تن به این کار می دهند) اما غالبا تبدیل به شغلی پر در آمد شده است.

بیاییم اندکی بیشتر بیاندیشیم و دستها را در جهت ساختن به هم دهیم نه به ظاهر ساختنی که ویرانی عظیمی را بدنبال داشته باشد.

نوشته شده در یکشنبه 1389/05/24ساعت 14:44 توسط دنیا|

اینجا آسمان ابریست، آنجا را نمیدانم، اینجا شده پائیز، آنجا را نمیدانم ... اینجا فقط رنگ است، آنجا را نمیدانم ... اینجا دلی تنگ است، آنجا را نمیدانم.

وقتی كه بچه بودم هر شب دعا میكردم كه خدا یك دوچرخه به من بدهد. بعد فهمیدم كه اینطوری فایده ندارد. پس یك دوچرخه دزدیدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد. هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن

                                                                دکتر شریعتی
نوشته شده در شنبه 1389/05/16ساعت 13:38 توسط دنیا|

مي دانم هراز گاهي دلت تنگ مي شود.

همان دلهاي بزرگي که جاي من در آن است

آنقدر تنگ ميشود که حتي يادت مي رود من آنجايم.

دلتنگي هايت را از خودت بپرس.

و نگران هيچ چيز نباش

هنوز من هستم. هنوز خدايت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است

اما من نمي خواهم تو همان باشي

تو بايد در هر زمان بهترين باشي

نگران شکستن دلت نباش

ميداني؟ شيشه براي اين شيشه است چون قرار است بشکند

و جنسش عوض نمي شود ...

و ميداني که من شکست ناپذير هستم ...

و تو مرا داري ...

براي هميشه!

چون هر وقت گريه ميکني دستان مهربانم چشمانت را مي نوازد ...

چون هر گاه تنها شدي، تازه مرا يافته اي ...

چون هرگاه بغضت نگذاشت صداي لرزان و استوارت را بشنوم،

صداي خرد شدن ديوار بين خودم و تو را شنيده ام!

درست است مرا فراموش کردي، اما من حتي سر انگشتانت را از ياد نبردم!

دلم نمي خواهد غمت را ببينم ...

مي خواهم شاد باشي ...

اين را من مي خواهم ...

تو هم مي تواني اين را بخواهي. خشنودي مرا.

من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا ما خواب را مايه آرامش شما قرار داديم

و من هر شب که مي خوابي روحت را نگاه مي دارم تا تازه شود ...

نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را مي فشارد.

شبها که خوابت نمي برد فکر مي کني تنهايي ؟

اما، نه من هم دل به دلت بيدارم

فقط کافيست خوب گوش بسپاري

و بشنوي ندايي که تو را فرا مي خواند به زيستن

پروردگارت ...

با عشق

نوشته شده در چهارشنبه 1389/04/23ساعت 7:35 توسط دنیا|


آخرين مطالب
» 91/1- خدا را خوب فکر کنیم!
» سال نو مبارک
» 90/13 شب برفی و اسباب کشی!!
» 90/12
» 90/11
» 90/10التماس دعا"" دنیا ، قدر ارزنی هم ارزش وابستگی ندارد!!""التماس دعا
» 9/90 شکر خدا
» شور زندگی 8/90
» نامه نادر ابراهیمی به همسرش 7/90
» 6/90
Design By : Pars Skin