دنیای تو
تو را و مرا ، بی من و تو ، بن بست خلوتی بس
دیشب کاری کردیم که فکر میکنم هیچ بنی بشری انجام بده!!! تصمیمها گرفته شده بود و همه چی هماهنگ شده بود . ماشین دایی مسعود و محمد و کارگراش. خونه کوچه 13 گرگانجدید رو فروخته بودم و قرار بود که امروز تحویلش بدم. هوا بدک نبود از صبح. فقط یکم باد و اندکی بارون نم نم . ساعت 7 سر شب گفتیم شروع کنیم. شش و نیم بود که دیدیم برف سنگینی شروع شد که تو چند سال اخیر بی سابقه بودش. خیلی به فکرمون رسید که کنسلش کنیم اما از اونجایی که کاری رو اراده میکنم باید انجام شه!!(تعریف از خود!!!) به نام خدا کارو شروع کردیم. من و محمد دایی و ایلای و مادرش و دو تا کارگر.مقصد خونه پشت تالار همسر خواهر خانم(همون باجناق!!) . برف 4 ، 5 سانتی رو زمین نشسته و ما با یه پرایدو ، یه ایسوزو کوچولو محمد دایی و یه وانت تلفنی بار زدیم! 5 دقیقه دیگه اگه بیرون میموندیم یخ می زدیم که خدا رو شکر تموم شد. (حدود 10 شب) حواشی: - ایلای تو اتاق خواب با یه پتو خوابیده بود!! - زن دایی رفته بود گنبد!! - بعد کار تو خونه سلیمه خاله پیتزا خونگی زدیم!! - قرار شد برا فردا ظهر هم سلیمه خاله چکدرمه درست کنه که بره تو رگها!! - شبو برگشتیم خونه خودمون کنار شومینه، بعد چای مثل جسد خوابیدیم!!! - الان مادر ایلای داره قالان قاچان رو جمع میکنه!! - بعد از ظهر قراره خونه رو به خریدارش (تفکر) که اجاره داده به مستاجر(بذرافشان) بعد گرفتن چک مانده حساب بتحویلم!! - بعدشم بریم گنبد خونه اجه که یکی دو ماهی اونجا باشیم تا بعد راهی البرز شیم!!
| Design By : Pars Skin |

