چهارشنبه شب بود. 18 بهمن. ساعت 11 شب پریدند و رفتند. طبق معمول یکی یکی بهترینهایمان را تا فرودگاه ترنسفر می کنیم. هر دو پس از سالها کار و زحمت و خون دل خوردن ، حال که می بایست نزدیک بازنشستگی و استراحتشان می باید می شد با کوهی از بغض و اندوهی که گه می ترکید وطن را ترک نمودند . مگر چه می خواستند؟! فقط کمی آرامش ذهن و آینده ای آرام و روشن برای خود و فرزندان. به هر حال تنها گزینه ممکن را تلاشیدند و رفتند.
آرزو می کنم هر چه زودتر دوران سختیی را که انتظارشان را می کشد به پایان برسانند و به آرامش و آسایش برسند.
اشکهای ایلای و آیلین ، صبا و صوفیا ، بغضهای حالیما و هاتیجا ،سلیمه ، شیما ، شریف، ایلناز، آنا و من( که مجبور بودیم ظاهر را حفظ کنیم چون جنسمان مرد بود و آنا که می بایست امید سه نفر دیگر هم می بود) و همراهی سولماز و مسعود ، مهرداد و مهیار.
خداوند یار و همراهشان .
نوشته های این وبلاگ تقدیم به همسر عزیزم، هاتیجا: