چهارشنبه ۱۳۸۶/۰۸/۲۳ | 11:54 | دنیا -
در اتاق کوچکم ، در کنار دستهای باز پنجره ، رو به شب نشسته ام
مثل شاخه های نازک درخت، از هجوم خاطرات ، در خود شکسته ام
با مداد اه خود ، توی دفتر سیاه شب ، می نویسم : انتظار
قصه ای که کودک دلم ، با صدای لای لای نرم او ، به خواب می رود
جویبار لحظه های عمر من ، در مسیر انتظار ، بی قرار و با شتاب می رود.
این متنی بود که در تاریخ ۷/۱۰/۸۱ موقعی که تو خوابگاه بودم ، ساعت ۱۰.۳۰ شب نوشتم و پایان سال نیز برای تبریک عید پستش کردم.یه کارت پستال دخترک که دستش بره ایه .یادش بخیر . اون شب تو صندوقچه خونمون دیدمش .می دونین برای چی؟ چون د یگه انتظار به پایان رسیده بود.
نوشته های این وبلاگ تقدیم به همسر عزیزم، هاتیجا: