چند وقتیه که به علت مشغله کاری زیاد و کم خوابی و دیر خوابیدن شبانه معمولاً چند دقیقه ای دیر در محل کار حاضر می شدم تا اینکه دیروز با هزار زحمت زودتر بیدار شدم و خوشحال از اینکه امروز سر وقت خواهم رسید اومدوم بیرون . با آسانسور خواستم بیام پایین . هنوز نیم متر بیشتر نرفته بود که آسانسور خونه متوقف شدو من موندم و یه سلول انفرادی تاریک! برق آساسنسور قطع شده بود. سر صبح خدا رو شکر موبایل انتن داشت و زنگ زدم خانم جان. خلاصه یه 10 دقیقه ای طول کشید که گروه امداد (مدیر آپارتمان) رسید و منو نجات داد!! این بود که بازم کارم دیر شد!!!
سر ظهر داشتم آماده می شدم که نمرات بچه ها رو ببرم دانشگاه . موبایل زنگ خورد . بله دنیای من بود. که بله خودتو زودتر برسون که از دست دخملی موندیم پشت در خونه! قضیه اینجوری بوده که فسقلی ما تو پارکینگ بچه های هم سن و سالشو می بینه و تمایل نداره بره خونه. مادره هم تقریباً به زور می برتش داخل و دخملی هم به محض اینکه مادره می ره تو خونه فرار رو برقرار ترجیح می ده و مادره رو می کشونه دنبالش که دره هم پشت سرش بسته میشه!!
خلاصه قبل از اینکه من حرکت کنم خانمی مهندس!! ما با آچار و پیچ گوشتی می افته به جون دره و در صحت کامل موفق به تقویت مهارت قفل وا کنی میشه. شبش هم رفتیم مهمونی یکی از همکارا تو چاله باغ!
هم اینکه پایان ترم هستش و خوشبختانه !! بازار سفارش کن ، نمره بگیر از انواع مختلف پیشرفته همچنان داغ داغ.
تقلبهای جدیدی هم کشف شد که وقت کنم به عرض خواهم رسوند.
(بعضی وقتا اینجوری هم بنویسم فک کنم بدک نباشه)
نوشته های این وبلاگ تقدیم به همسر عزیزم، هاتیجا: