دیشب ساعت دوازده و نیم نصفه شب من مشغول پاک کردن سبزی بودم. خانم جان هم شام فردا رو اماده می کرد(صبح، می رفت دانشگاه تا شب)، بعدش هم می خواست سوالای پایان ترمو طرح کنه. ایلای هم مشغول بازی کردن بود و کارتونهای زبان اصلیشو می دید که یهو داد زد، آی آی آی.... مامان، بابا، دستمال کاغذی هم تو دستش که داشت مثلاً دماغشو پاک می کرد!! دستماله ته بینیش گیر کرده و از بینیش هم خون میومد. حالا تو این موقع شب چه می بایست کرد؟! هر دو کاهامونو ول کرده و به آژانش زنگیدیم تا ببریمش اورژانس! هیچ کدوم از سه تا آژانسی که شمارشونو داشتیم جواب نمید ادن. به ناچار پیاده اومدیم بیرون تا سر خیابون تاکسی بگیریم اگه گیر اومد!!بالاخره یه ماشین گرفتیم و بردیمش کلینیک موسوی! دکتره اول سعی کرد با پنس مخصوص بیارتش بیرون که موفق نمیشد!! در این حین ایلای یه چند تا عطسه جوندار زد و دستمال کاغدی نه چندن کوچیکی اومد دم بینیش و بدین صورت همه خیالمون راحت شد.
اینم از داستان یک شب ما و مشکلات بچه ها !!!
نوشته های این وبلاگ تقدیم به همسر عزیزم، هاتیجا: