سه شنبه ۱۳۹۱/۰۵/۱۷ | 13:42 | دنیا -
کودکی به پدرش گفت: «پدر دیروز سر چارراه حاجی فیروز دیدم.
بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی پدر،من خیلی از او
خوشم آمد،نه به خاطراینکه ادا در می آورد و می رقصید،به خاطر اینکه چشم هایش خیلی
شبیه تو بود ...» از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چارراه می دیدند ...
بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی پدر،من خیلی از او
خوشم آمد،نه به خاطراینکه ادا در می آورد و می رقصید،به خاطر اینکه چشم هایش خیلی
شبیه تو بود ...» از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چارراه می دیدند ...
نوشته های این وبلاگ تقدیم به همسر عزیزم، هاتیجا: