چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۷/۲۶ | 14:42 | دنیا -
مرد ملاک وارد روستا شد. آوازه اش را از ماهها پیش شنیده بودند. زمینها را
میخرید. خانه ها را ویران میکرد و ساختمانهایی مدرن بر آنها بنا میکرد.
>>>پیشنهادهایش آنقدر جذاب بود که همه را وسوسه میکرد. روستاها یکی پس از دیگری به دست او ویران شده بود. نوعی حرص عجیب داشت. حرص برای زمینخواری...
>>>همه میدانستند که پیشنهادهای مالی جذابش، این روستا را نیز نابود خواهد کرد.
>>>***
>>>کدخدا آمد. روبروی مرد ایستاد. مرد در حالی که به دامنه کوه خیره شده بود گفت: کدخدا! همه این املاک را با هم چند می فروشی؟
>>>کدخدا سکوتی کرد و گفت: در ده ما زمین مجانی است. سنت این است که خریدار، محیط زمین را پیاده میرود و به نقطه اول باز میگردد. هر آنچه پیموده به او واگذار میشود.
>>>مرد ملاک گفت: مرا مسخره میکنی؟
>>>کدخدا گفت: ما نسلهاست به این شیوه زمین می فروشیم.
>>>***
>>>مرد ملاک به راه افتاد. چند ساعتی راه رفت. گاهی با خود فکر میکرد که زودتر دور بزند و به نقطه شروع بازگردد، اما باز وسوسه میشد که چند گامی بیشتر برود و زمینی بزرگتر را از آن خود کند. تمام کوهپایه را پیمود...
>>>غروب بود. روستاییان و کدخدا در انتظار بودند. سایه ای از دور نمایان شد. مرد ملاک کم کم به کدخدا و روستاییان نزدیک می شد.
>>>زمانی که به کدخدا رسید، نمیتوانست بایستد. زانو زد. حتی نمیتوانست حرف بزند. بر روی زمین دراز کشید و جان داد.
>>>نگاهش هنوز به دوردستها، به کوهپایه ها، خیره مانده بود.
>>>کوهپایه هایی که دیگر از آن او نبودند...
>>>
>>>پیشنهادهایش آنقدر جذاب بود که همه را وسوسه میکرد. روستاها یکی پس از دیگری به دست او ویران شده بود. نوعی حرص عجیب داشت. حرص برای زمینخواری...
>>>همه میدانستند که پیشنهادهای مالی جذابش، این روستا را نیز نابود خواهد کرد.
>>>***
>>>کدخدا آمد. روبروی مرد ایستاد. مرد در حالی که به دامنه کوه خیره شده بود گفت: کدخدا! همه این املاک را با هم چند می فروشی؟
>>>کدخدا سکوتی کرد و گفت: در ده ما زمین مجانی است. سنت این است که خریدار، محیط زمین را پیاده میرود و به نقطه اول باز میگردد. هر آنچه پیموده به او واگذار میشود.
>>>مرد ملاک گفت: مرا مسخره میکنی؟
>>>کدخدا گفت: ما نسلهاست به این شیوه زمین می فروشیم.
>>>***
>>>مرد ملاک به راه افتاد. چند ساعتی راه رفت. گاهی با خود فکر میکرد که زودتر دور بزند و به نقطه شروع بازگردد، اما باز وسوسه میشد که چند گامی بیشتر برود و زمینی بزرگتر را از آن خود کند. تمام کوهپایه را پیمود...
>>>غروب بود. روستاییان و کدخدا در انتظار بودند. سایه ای از دور نمایان شد. مرد ملاک کم کم به کدخدا و روستاییان نزدیک می شد.
>>>زمانی که به کدخدا رسید، نمیتوانست بایستد. زانو زد. حتی نمیتوانست حرف بزند. بر روی زمین دراز کشید و جان داد.
>>>نگاهش هنوز به دوردستها، به کوهپایه ها، خیره مانده بود.
>>>کوهپایه هایی که دیگر از آن او نبودند...
>>>
لئوتولستوی
نوشته های این وبلاگ تقدیم به همسر عزیزم، هاتیجا: