پنجشنبه ۱۳۸۶/۱۲/۲۳ | 9:8 | دنیا -
خاطره زیر رو با دیدن یه سه راهی می نویسم که در حال اطو کردن بهش برخوردم :
یادم میاد چند ماه پیش حاج خانم ما خواسته بود موقع بیرون رفتنم، یه سه راهی بخرم و اشاره کرده بود به اجاق گاز و یه اجاق دیگه می خواست بذاره تو بالکن مثلا به عنوان طباخی. از اونجا که من تا خودمو شناختم یادم نمیاد سرم خلوت باشه(البته سر واقعی ما یعنی کله، رو به خلوتیه!!) و همیشه مشغله کارهای بیرونم و داخل خونه و هزار و یک مساله دیگه، جاتون خالی شب که داشتم برمی گشتم خونه، رفتم فروشگاه الکتریکی و پس از چک کردن تمام سه راهیها، یکیو انتخاب و آوردم خونه(که بگم بله من حواسم به حرف خانم هست و حرفش برام اهمیت داره!!!) . تقدیم کردم وگفتم خدمت خانم گلم. خانم مات و مبهوت !!!! و اینکه اجاقهای گاز سه راهی گاز می خوان نه برق!! خلاصه یه چند ساعتی خندیدیم. حالا بعد گذشت چند ماه دیشب که داشتم وظیفمو انجام میدادم(اطو کردن ! نیاز به یه سه راهی داشتم و اینجا اون به درد خورد.) و خنده ها دوباره تکرار شد.
جاتوم خالی دیشب خانم یه تدارک خاصی دیده بود. دوربین عکاسی رو آماده کرده بود ، کیک خوشگلی گرفته بود، شمع و کلی چیزایی که آدم فکر می کنه خبر خاصی مثل جشن تولدی و .....
بله ، این جشن دو نفره شاید برای بار آخری بود که فقط من و خودش با هم سر سفره بودیم و عکس آخری بود که دو نفری می گرفتیم. خلاصه من شکمو هم که تا تونستم خوردم (چون می گن کیک لاغر می کنه!)
یادم میاد چند ماه پیش حاج خانم ما خواسته بود موقع بیرون رفتنم، یه سه راهی بخرم و اشاره کرده بود به اجاق گاز و یه اجاق دیگه می خواست بذاره تو بالکن مثلا به عنوان طباخی. از اونجا که من تا خودمو شناختم یادم نمیاد سرم خلوت باشه(البته سر واقعی ما یعنی کله، رو به خلوتیه!!) و همیشه مشغله کارهای بیرونم و داخل خونه و هزار و یک مساله دیگه، جاتون خالی شب که داشتم برمی گشتم خونه، رفتم فروشگاه الکتریکی و پس از چک کردن تمام سه راهیها، یکیو انتخاب و آوردم خونه(که بگم بله من حواسم به حرف خانم هست و حرفش برام اهمیت داره!!!) . تقدیم کردم وگفتم خدمت خانم گلم. خانم مات و مبهوت !!!! و اینکه اجاقهای گاز سه راهی گاز می خوان نه برق!! خلاصه یه چند ساعتی خندیدیم. حالا بعد گذشت چند ماه دیشب که داشتم وظیفمو انجام میدادم(اطو کردن ! نیاز به یه سه راهی داشتم و اینجا اون به درد خورد.) و خنده ها دوباره تکرار شد.
جاتوم خالی دیشب خانم یه تدارک خاصی دیده بود. دوربین عکاسی رو آماده کرده بود ، کیک خوشگلی گرفته بود، شمع و کلی چیزایی که آدم فکر می کنه خبر خاصی مثل جشن تولدی و .....
بله ، این جشن دو نفره شاید برای بار آخری بود که فقط من و خودش با هم سر سفره بودیم و عکس آخری بود که دو نفری می گرفتیم. خلاصه من شکمو هم که تا تونستم خوردم (چون می گن کیک لاغر می کنه!)
نوشته های این وبلاگ تقدیم به همسر عزیزم، هاتیجا: