شنبه ۱۳۸۷/۰۱/۱۰ | 13:11 | دنیا -
تعطیلات عید رو ما همش تو خونه بودیم و جایی برای مسافرت یا حتی دید و بازدید نتونستیم بریم(به همون علتی که تو آپ قبلی عرض شد خدمتتون- منتظر بودیم!) ولی از قرار این کوچولوی ما حسابی جا خوش کرده بود و قصد نداشت اصلا بیاد ما رو ببینه. از اونجایی که خدا گفته که با صابرین است ما هم صبر پیشه کردیم.تا اینکه دیروز حوصله اینجانب سر رفته بود و شب قبل زنگیدیم به بزرگای فامیل که تشریفشونو بیارن و ما رو سرافراز کنن. از اونجایی که مامان بنده (یه 100 کیلومتری فاصله دارن با ما) ، بد جور عادت داره شبها رو خونه خودش باشه ، پس از کلی جر و بحث با بنده آخرشم قبول نکرد که بیان. شبش ساعت 12.30 دیدم بابای بنده پشت خطه. با مقداری ترس اندازه یه کف دست گوشی و برداشتم و صحبتها که شد مامان و بابایی که ته دلشون نارضایتی صوری منو می دیدن ، گفتن که فردا(جمعه) با کل قشون خواهند آمد. دیگه از بس خوشحال بویم تا ساعت 1.30 نخوابیدیم!!!
صبح اومدن و مامانه دست بکار شد از اون چکدرمه های مشتی درست کردنو با آق بالیغی که من روز قبلش از بازار ماهی بندر گرفته بودم ، جاتونو خالی کردیم تا سرحد خفه شدن(البته فک نکین دست پخت حاج خانم بده ها ، نه ، گفتم که چرا نمی تونست در این برهه زمانی). باباهه که خوابید ( ما که می دنستیم فقط چشاش بستس و به حرفای ماها گوش میده که کلی می گفتیم و می خندیدیم. خلاصه یه 3 ساعتی بود که ما خواستار این بودیم که حالا که تا اینجا اومدن یه سر هم بریم جنگل رو دور بزنیم و از اونجایی که بابای خواهرام اندکی تنبل تشریف دارن، پس از کلی گفتن ، از نظر عروسش نتونست بگذره و یا علی، شوهر مامان ما رو برد ما برد النگدره(آخه وسیله نقلیه سویچش دست پدر شوهر حاج خانم بود). نم نم بارونی هم بودش و هوا بهاری بهاری. یه چند تا عکسم انداختیم و خلاصه کلی خوش خوشونمون بود و ... .
الان زنگ رسید که بعداز ظهر باید بریم دکتر خانما و بقیش بمونه برا بعد که باید برم.
" تو این پست گفتم یه خورده پسرخاله بشم و راحت تر صحبت کنم. در واقع حوصله دفتر خاطراتو نداشتم که با قلم بنویسم و تایپیدم. "
صبح اومدن و مامانه دست بکار شد از اون چکدرمه های مشتی درست کردنو با آق بالیغی که من روز قبلش از بازار ماهی بندر گرفته بودم ، جاتونو خالی کردیم تا سرحد خفه شدن(البته فک نکین دست پخت حاج خانم بده ها ، نه ، گفتم که چرا نمی تونست در این برهه زمانی). باباهه که خوابید ( ما که می دنستیم فقط چشاش بستس و به حرفای ماها گوش میده که کلی می گفتیم و می خندیدیم. خلاصه یه 3 ساعتی بود که ما خواستار این بودیم که حالا که تا اینجا اومدن یه سر هم بریم جنگل رو دور بزنیم و از اونجایی که بابای خواهرام اندکی تنبل تشریف دارن، پس از کلی گفتن ، از نظر عروسش نتونست بگذره و یا علی، شوهر مامان ما رو برد ما برد النگدره(آخه وسیله نقلیه سویچش دست پدر شوهر حاج خانم بود). نم نم بارونی هم بودش و هوا بهاری بهاری. یه چند تا عکسم انداختیم و خلاصه کلی خوش خوشونمون بود و ... .
الان زنگ رسید که بعداز ظهر باید بریم دکتر خانما و بقیش بمونه برا بعد که باید برم.
" تو این پست گفتم یه خورده پسرخاله بشم و راحت تر صحبت کنم. در واقع حوصله دفتر خاطراتو نداشتم که با قلم بنویسم و تایپیدم. "
نوشته های این وبلاگ تقدیم به همسر عزیزم، هاتیجا: