خیلی وقته سرم شلوغه و اصلاً نمی تونم بیام سراغ وبلاگم. امروز صبح که اومدم سر کار ، گفتم قبل شروع کار یه ۱۰ مین رو هر چی هم که شده بنویسم. حدود ۴۹ روزه که هی میخوام بنویسم راجع به دختر گلم که همینقدر از تولدش نمی گذره. همش می خواستم یه عکس خوشگل بگیرم و براتون بذارم ولی تا الان فرصت مناسب گرفتن عکس دیجیتالی نداشتم + اسکنر هم در دسترسم نیست. انشالله همین روزا دیگه عکسشم می ذارم تو وبم. خلاصه از دخترم بگم و بابا شدن. یک کلام: نمیشه به زبون آورد شیرینی بچه رو. حتماً باید تجربه کنید(البته خانمها باید مادر بشنا!)
آدم خسته و کوفته ودر واقع جسدش که شب می رسه خونه یه لبخند و بازی بازی کردنش همه خستگیا رو از تنت می ریزه بیرون.صبح هم که طفلکی فقط نمی تونست حرف بزنه و گرنه کلی برا آدم حرف می زنه و می خنده(حالا نمی دونم چی میخواد بگه!)
نا گفته نماند که انصافاً مامانش هم خیلی بهش می رسه و ۲۴ ساعته آماده ارائه هر گونه خدمات خدمت ایلای بابایی می باشد.خوب فعلا بسه.
نوشته های این وبلاگ تقدیم به همسر عزیزم، هاتیجا: