صبح که از گنبد داشتم میومدممحل کار، ضبط ماشین شروع به خوندن کرد. این ترانه رو همیشه دوست داشتم ولی بیشتر به ریتمش توجه می کردم. نمی دونم چی شد که امروز تا آخرش رفتم تو برش و دیدم که چی می گوید این سیاوش:
پرنده های قفسی ، عادت دارن به بی کسی
عمرشونو بی هم نفس ،کز می کنن کنج قفس
نمی دونن سفر چیه ،عاشق در به در کیه
هر کی بریزه شادونه ،فکر می کنن خداشونه.
یه عمره بی حبیبین ،با آسمون غریبن
این همه نعمت ، اما ،همیشه بی نصیبن
چه می دونن به چی می گن ستاره
نمی دونن دنیا کی ها بهاره
نمی دونن ، عاشق میشه چه آسون
پرنده زیر بارون.
تو آسمون ندیدن، خورشید چه نوری داره
چشمه کوه مشرق چه راه دوری داره
قفس به این بزرگی کاشکی پرنده بودم
مهم نبود پریدن ولی برنده بودم
فرقی نداره وقتی ندونی و نبینی
غصه ات می گیره وقتی می دونی و می بینی
چی می دونن به چی می گن ستاره
چی می دونن دنیا کی ها بهاره
چی می دونن عاشق میشه چه آسون،
پرنده زیر بارون
نوشته های این وبلاگ تقدیم به همسر عزیزم، هاتیجا: