سال جدید با مراسم عروسی دایی کوچیکه دخملم شروع شد. خلاصه کلی خسته شدیم و عروسی هم به خوبی تموم شد. آقای رئوفی هم که همچنان خونه رو به ما تحویل نداد تا سال جدید رو تو خونه خودمون نباشیم! عروس هم که اومده بود خونه مادر خانم. محل کار اصلی ما هم گرگان. خلاصه بگذریم از اینکه یه چند مدتی رو باید هر روز برم گنبد و برگردم، کیف من که می بردمش دانشگاه و محتوی دسته چک و کارت ملی و مقداری پول و ارز و دفترچه های بیمه خونواده عمه بزرگه برای ابطال در گرگان بود، مفقود شد. (به همین راحتی!).حالا دیگه یادم نیس چیا توش بوده. صبح امروز رفتم بانک تا چکها رو مسدود کنم. حساب سیبا قطع شد!! سرمای خیلی شدیدی هم خوردم.اومدم صبحانه بخورم که خواستم واسه همکارا گردو پوست بکنم که کارد یه راست رفت کف دستم و یه خراش قشنگ ایجاد کردو الان دستمو چسب زخم زدم!! از خدا می خوام بابت هر چی که ما رو داره تنبیه می کنه، بسه. سعی می کنم دیگه بیشتر به یاد خدا باشم.
می خوام خلاف این ضرب المثل رو امثال اثبات کنم که می گه: سالی که نکوست ، از بهارش پیداست.
نوشته های این وبلاگ تقدیم به همسر عزیزم، هاتیجا: