امسال عید قربان هم گذشت. با توجه به اینکه تقریباً میشه گفت پرشورترین عید ما ترکمنهاست اما امسال فکر کنم گرونی بیداد می کرد. گوسفند زنده کیلویی 6000 تومان!! یعنی یه متوسطش میشه 300000 تومان ناقابل!!
حالا بماند که بین ماها متاسفانه هر کی هر طوری شده باید قربونی داشته باشه حتی اگه بخواد تو فشار بیفته !!(امان از حرف مردم!).
من به نوبه خودم یه سهم از گاو رو سهیم شده بودم که قیمتش هم نسبت به گوسفند خیلی بهتر بود. روز عید به اتفاق پسر خاله دومی رفتیم نورخان آباد پشت پل (محل ذبح)، حدود 6 تا گاو اونجا داشتن قربونی می کردن و از شانس ما آخرین گاو برا ما بود!! اذان ظهر از مسجد محل به گوش رسید.به اتفاق پسرخاله رفتیم برای نماز جماعت. رفتن من علاوه بر ادای فریضه نتایج خوب و جالب دیگری هم دربر داشت.چهره موذن جوان شدید آشنا می زد. پس از تامل مطمئن شدم که کارمند فرمانداری بود که زمانی پروژه سرشماری رو در خدمتشون بودم. امام جماعت جوان وارد شد و نماز خوندیم. وقتی برگشت و قرآن پایانی رو می خوند شیفته صدا و نوای زیبا و رسایش شدم . سر رو بلند کردم و نگاه کردم. معنویت و تمیزی در چهره و ردایش موج می زد. قشنگ و عمیقاً نگریستم . شدت آشناییش برایم بسیار جالب بود. تا بالاخره حدسی زدم و با پرسش از موذن به یقین تبدیل شد. او خودش بود. دانشجوی رشته مهندسی برق دانشگاه دولتی ... . شنیده بودم که به را خدا رفته اما نمیدانستم تا این حد دگرگون شده. خدا یارش باد و واقعاً تا به این حال که من نمی توانم(این سعادت را نیافتم) اینگونه باشم و در گوشه ای از شهر با قناعت تام از مال دنیا و مادیات به خودشناسی و خودسازی و خدا شناسی و خداپرستی بپردازم.
مرا شناخت اما متوجه شک و تردید من شد و هیچ نشانی از آشناییش بر روی نیاورد. خداوند سربلندش دارش و ذره ای به هم عنایت فرما.
بعد رفتیم سراغ قربونی که آماده شده بود.
نوشته های این وبلاگ تقدیم به همسر عزیزم، هاتیجا: