تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم.محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا
"لامارتین ،شاعر فرانسوی"
تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم.محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا
"لامارتین ،شاعر فرانسوی"
اینجا زمین است رسم آدم هایش عجیب است!
اینجا گم که مى شوى
به جاى اینکه دنبالت بگردند فراموشت مى کنند ...
لئوتولستوی
فعلاً این دسته گل و کیک تولد رو بپذیر تا بعد دنیا رو فدات کنم عزیزم
كساني هستند كه فضاي انديشيدن آنها بر پول است،
مگر نميبينيم كساني را كه امروز با پدرزنشان ازدواج ميكنند،- ملت پشت سر هم وارد بانک شده و از دستگاه نوبت دهی ، شماره نوبتشون رو می گیرند.
- صندلیهای انتظار پر پر و باقی فضاها مملو از آدمهای ایستاده.
- در برگه من نوشته تعداد افراد منتظر: 71 نفر!!! اما تو شعبه حدود 50 نفر می بینی!
- یک شماره که خوانده می شود ، تقریباً دو نفر هم بدون شماره از طریق آشنا بودن با عاملین بانک کارشان انجام می شود.
- برخی هم که نوبت گرفته اند و سپس به طریقی بدون نوبت کار خود را انجام داده اند، هنگام خروج از بانک شماره خود را به شخصی که تازه وارد شده و نوبت گرفته میدهد!!!! وی نیز پس از اینکه با نوبت جلوتر کار خود را تمام می کند، شماره واقعی خود را هنگام خروج به نفر جدید می دهد و قضیه همینگونه ادامه پیدا می کند!!!
- خلاصه با تمام ادعامان مبنی بر ورود به دنیای الکترونیک و اینترنت و ... هنوز هم بانکها ازدحام است. مثلا من قسطی داشتم که نمیشد از هیچ طریق دیگری پرداختش نمود!!!!
و این یعنی نظمی ایرانی با فرهنگی ایرانی
دلهامونو روزه بدیم تا صاف صاف بشن انشاله.
برای راحتی ترکمنهای مقیم تهران ساعات افطار و سحر رو تو فایل زیر گذاشتم . ناگفته نماند که این فایل بر اساس افق گنبد کاووس + 15 دقیقه تنظیم شده است . این موضوع برگرفته از سایت ترکمن استیودنتس می باشد.
ساعت 8:55 شب اومدیم راه آهن گرگان و سوار شدیم و مستقر شدیم.قبل سوار شدن اول فکر کردم یه قطاری تو ایستگاه واساده که بیشتر شبیه قطار باری بود و علاوه بر این فکر کردم از کار افتاده و دیگه اسقاط شده و کنارش گذاشتن!!!!حسابی رنگ و رو رفته و زنگ زده!!
سوار شدیم و رفتیم تو کوپه!! بوی کهنگی و عرق بیداد می کرد!! ضمن اینکه انگار داخل سونا رفته بودیم! گفتیم حتما راه که بیفته سیستم سرمایشیش شروع بکار میکنه. جاتون خالی کلی عرق کردیم !!! خبری از سیستم سرمایشی نشد!!
شیشه های قطار رنگ کثافت و میکروب گرفته بودن طوریکه بیرون دیده نمیشد!!صدای وحشتناکی داشت و دود بسیاری از اون جلو در کل مسیر می زد بیرون که قربون محیط زیست می رفت!!!
خلاصه عرق کنان رسیدیم تهران!! حالا با همین وضعیت یکیو می خواد بره سر کار و همکاراش از بوی قشنگ لذت ببرن!!
پیاده شدیم و یه پوستر خیلی بزرگ که تبلیغ خرید اینترنتیو می کرد نصب کرده بودن تو مسیر خروج!!!
11 ساعت و 10 دقیقه هم از گرگان به تهران طول کشید!!
خلاصه حسابی جای همتون رو خالی کردیم!! یه تنوعی هم به خونواده دادیم تا مثلا حال کنن!!
البته ناگفته نماند که تئو مسیر یه صداهایی هم از راهرو قطار میومد که براردره به خواهره می گفتش : دمش گرم اونی که ریل و قطار رو اختراع کرده !!! چه راحته!!!!
مراحل صدور کارت المثنی::
- دو بار اگهی روزنامه کثیر الانتشار با فاصله یک ماه مبنی بر مفقود شدن کارت
- شش ماه باید از آخرین اگهی روزنامه گذشته باشد +یک ضامن + مدارکی دال بر سکونت در محل (تا کلانتری محل سکونت مفقودی را تایید کند).
- سه نفر باید شهادت محضری دهند که کارت مفقود شده
- نظام وظیفه هم باید تایید کند.
*** زمان انتظار حدود 8 ماه + 60 هزار تومان هزینه+ دوندگی و انتظار و فرصت از دست رفته
شاطر: برو خدا رو شکر کن که ساعت 10 شب داریم نون می پزیم!!!
(کرج- شهرک وحدت)
خداوندا دستهایم خالیست و دلم غرق در آرزوها
یا با قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان
یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن
(کوروش بزرگ)
و پنجره هارا قفل مي كند
زيباست که فكر كنيم :
شايد بيرون طوفان است
و او مي خواهد از مامحافظت كند
پس مرا ببخشید اگر با نگاهی ، صدایی، زبانی و یا با نوشتاری بر دلتان ترکی انداختم.
بدون توجه به دنیا با تمام بی مهریاش، گرونیاش و ... همچنان دنیای جدید خودمونو می پرستیم و ره می بریم به سوی شاد بودن کین زندگی به غصه نیارزد.
همگیتون شاد باشین - سال موفقی برای دلاتون داشته باشین.
دیشب کاری کردیم که فکر میکنم هیچ بنی بشری انجام بده!!!
تصمیمها گرفته شده بود و همه چی هماهنگ شده بود . ماشین دایی مسعود و محمد و کارگراش.
خونه کوچه 13 گرگانجدید رو فروخته بودم و قرار بود که امروز تحویلش بدم. هوا بدک نبود از صبح. فقط یکم باد و اندکی بارون نم نم . ساعت 7 سر شب گفتیم شروع کنیم. شش و نیم بود که دیدیم برف سنگینی شروع شد که تو چند سال اخیر بی سابقه بودش. خیلی به فکرمون رسید که کنسلش کنیم اما از اونجایی که کاری رو اراده میکنم باید انجام شه!!(تعریف از خود!!!) به نام خدا کارو شروع کردیم. من و محمد دایی و ایلای و مادرش و دو تا کارگر.مقصد خونه پشت تالار همسر خواهر خانم(همون باجناق!!) .
برف 4 ، 5 سانتی رو زمین نشسته و ما با یه پرایدو ، یه ایسوزو کوچولو محمد دایی و یه وانت تلفنی بار زدیم!
5 دقیقه دیگه اگه بیرون میموندیم یخ می زدیم که خدا رو شکر تموم شد. (حدود 10 شب)
حواشی:
- ایلای تو اتاق خواب با یه پتو خوابیده بود!!
- زن دایی رفته بود گنبد!!
- بعد کار تو خونه سلیمه خاله پیتزا خونگی زدیم!!
- قرار شد برا فردا ظهر هم سلیمه خاله چکدرمه درست کنه که بره تو رگها!!
- شبو برگشتیم خونه خودمون کنار شومینه، بعد چای مثل جسد خوابیدیم!!!
- الان مادر ایلای داره قالان قاچان رو جمع میکنه!!
- بعد از ظهر قراره خونه رو به خریدارش (تفکر) که اجاره داده به مستاجر(بذرافشان) بعد گرفتن چک مانده حساب بتحویلم!!
- بعدشم بریم گنبد خونه اجه که یکی دو ماهی اونجا باشیم تا بعد راهی البرز شیم!!
امروز هفتمین روز وداع ناصر با این دنیای فانی است. می گویند اتفاقیست که باید می افتاده و کسی نمی توانست جلودارش باشد.
به جهت باورندان عدم حضور فیزیکی ناصر ، خودم در تدفینش مشارکت کردم .
از خاکیم و بر آن نیز باز میگردیم.
خیلی زیاد درگیر روزمرگی دنیا شده ایم.
اما اگر کمی از زاویه دید بالاتر نگاه کنیم، زندگی گذر سریع دوران بچگی، جوانی، پیری و به مرور گذر از دنیایی بیش نیست.
این مدت کم ارزش بغض و کینه و دشمنی با همدیگر رو دارد؟
بهتر نیست از فرصت کم برای مهربونی با همدیگر استفاده کنیم؟؟
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم.
و به قول دوست عزیزمان آقای ایگدری :
جای دسته گلی که فردا در قبرم نثار می کنی امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم می ریزی امروز با تبسمی شادم کن به جای متن های تسلیت که فردا برایم می نویسی امروز با یک پیغام کوچک خوشحالم کن
الان ناصر حدود 40 ساعته که تو بیمارستان قسمت آی سی یو بستری هست و از ناحیه سر آسیب دیده و هوش ندارد اما نفس می کشد. برایش دعا کنید تا معجزه ای اتفاق افتد و با برگشت خود خونواده و دل ماها رو هم شاد کند- ناصر 36 سال بیشتر نداره .
زندگی ارزش غصه و دروغ و حرص و رقابت و ... ندارد حتی برای لحظه ای
آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود. اول گفتند زني از اهالي جورجيا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم. با يك كوروت كروكي جگري. تنها اشكال اش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان سينه ميگرفت. قبول نكردم. راست اش تحمل اش را نداشتم. بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند : پاريس خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر... دو قلو داشته باشيم. اما وقتي گفتند يكي از آنها نه سالگي در تصادفي كشته ميشود. گفتم حرف اش را هم نزنيد. بعد قرار شد كلوديا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم. توي دخمه اي عينهو قبر. اما كسي تصادف نكند. كسي سرطان نگيرد. قبول كردم. حالا كلوديا- همين كه كنارم ايستاده است - مدام مي گويد خانه نور كافي ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، يخچال خالي است. اما من اهميتي نميدهم. مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد. با سرطان و تصادف. كلوديا اما اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم نميدانند.
پرسه در حوالی زندگی، روایت مصطفی مستور
دیشب ساعت دوازده و نیم نصفه شب من مشغول پاک کردن سبزی بودم. خانم جان هم شام فردا رو اماده می کرد(صبح، می رفت دانشگاه تا شب)، بعدش هم می خواست سوالای پایان ترمو طرح کنه. ایلای هم مشغول بازی کردن بود و کارتونهای زبان اصلیشو می دید که یهو داد زد، آی آی آی.... مامان، بابا، دستمال کاغذی هم تو دستش که داشت مثلاً دماغشو پاک می کرد!! دستماله ته بینیش گیر کرده و از بینیش هم خون میومد. حالا تو این موقع شب چه می بایست کرد؟! هر دو کاهامونو ول کرده و به آژانش زنگیدیم تا ببریمش اورژانس! هیچ کدوم از سه تا آژانسی که شمارشونو داشتیم جواب نمید ادن. به ناچار پیاده اومدیم بیرون تا سر خیابون تاکسی بگیریم اگه گیر اومد!!بالاخره یه ماشین گرفتیم و بردیمش کلینیک موسوی! دکتره اول سعی کرد با پنس مخصوص بیارتش بیرون که موفق نمیشد!! در این حین ایلای یه چند تا عطسه جوندار زد و دستمال کاغدی نه چندن کوچیکی اومد دم بینیش و بدین صورت همه خیالمون راحت شد.
اینم از داستان یک شب ما و مشکلات بچه ها !!!
و اما ببینید محیط و محوطه جنگلی و پارک مانند و بسیار زیبای دانشگاه را: بر روی لینک زیر کلیک کنید تا 95 عکس را مشاهده کنید:
ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانهي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق ميگرفت و جيبش پر ميشد، شروع ميکرد به حرف زدن ...
روز اول ماه و هنگاميکه که از بانک به اداره برميگشت، بهراحتي ميشد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.
ويلان از روزي که حقوق ميگرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته ميکشيد، نيمي از ماه سيگار برگ ميکشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش...
من يازده سال با ويلان همکار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از ادارهمنتقل ميشدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ ميکشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.
کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگياش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟
هيچ وقت يادم نميرود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهرهاي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟
بهت زده شدم. همينطور که به او زل زده بودم، بدون اينکه حرکتي کنم، ادامه دادم
:
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!
ويلان با شنيدن اين جمله، همانطور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟گفتم: نه
!
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟گفتم: نه
!
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟گفتم: نه
!
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟
گفتم: نه !
گفت: اصلا عاشق بودي؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟
با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!!
ويلان همينطور نگاهم ميکرد. نگاهي تحقيتقل ميو سنگين ....
حالا که خوب نگاهش ميکردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جملهاي را گفت. جملهاي را گفت که مسير زندگيام را به کلي عوض کرد.
ويلان پرسيد: ميدوني تا کي زندهاي؟
جواب دادم: نه !
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني
هر 60 ثانيه اي رو كه با عصبانيت، ناراحتي و يا ديوانگي بگذراني، از دست دادن يك دقيقه از خوشبختي است كه ديگر به تو باز نميگردد
زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن، سريع فراموش كن، به آرامي ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدوديت بخند، و هيچ چيزي كه باعث خنده ات ميگردد را رد نكن...
نوشته های این وبلاگ تقدیم به همسر عزیزم، هاتیجا: